و ریشه های بودنم را
حجمی از سوالهای بی پاسخ احاطه کرده است...
از بی اعتمادی و تردید نگرانم..
از این جماعت منفعت نگر
که چشم هایشان میکاود تا
بودنم را،
هستی ام را،
عشقم را
کند و کاو کنند.....
و به نام خودشان ثبت دفتر بزنند..
و من بدهکار آنها
از سرمایه های خودم شوم.
خسته ام....
آری!
خسته ام....
میگریزم از بار شایهای که هر روز
در اطرافم چنبره زده اند
تا مرا از ریشه بیرون بکشند
و درخت زندگی ام را بخشکانند...
دریغ
که نمیرسند به ریشه ای
که امتداد در عمق زمین دارد....
<<فرزانه رضائی>>
سرگشته سکوت...ما را در سایت سرگشته سکوت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 10