در همین حوالی
دو کوچه پایین تر از عشق و امید....
و عمری سپری شده
با کوله باری از خاطرات تلنبار شده
از عشق و محبوبش.....
در این شهر شلوغ و خاکستری غریب نوازش
تنها در این عصر دلتنگی
خیره در چشمان قاب شده ی روی دیوار.....
و دلی پر گلایه از این دنیای سرتاسر دروغ
شهر غریب نوازم
با من چه کرده ای....
تنهاییم را می گویم....
احساس می کنم که غارتگران مغول به شهرم
و تنها امید و محبوبم
هجوم آورده اند
و مرا به قعر سیاهچال سوق داده اند!
آه...
چه سرد و ترسناک است....
اینجا....
<<تسنیم>>
سرگشته سکوت...ما را در سایت سرگشته سکوت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 9